عصر رفتم دفتر دکتر. درسی که پیشنهاد دادم را تایید نکرد.گفت بیش از حد تخصصی است. از اینکه یک ماه گذشته را نرفته بودم دفترش ناراحت بود. کمی باهم صحبت کردیم. راحت و صریح. صراحتش را دوست داشتم. کارم را راحت تر می کرد. از سنگینی بار روی دوشم کم می کرد. از وضعیتم ناراحت بود. وسط حرفهایش خیلی ساده و راحت گفت صریح بگویم اگر دانشجوی بهتری پیدا می کردم تو را نمی گرفتم. گفت نتوانی بین کار و تحصیلت تعادل ایجاد کنی مشکل پیدا می کنیم. گفت دانشجوهای دیگرم پرکارند، بهت بر نخورد اما دهها برابر تو فعالند فقط اسمارت نیستند و این کارم را سخت می کند. آرام نشسته بودم. فقط می شنیدم. ذهنم جای دیگری بود. گفت اما مشکل تو اینها نیست. من به علم و استعدادت اعتقاد داشتم اما به انگیزه ات نه و هنوز مرددم. دقیقه ای به سکوت گذشت. کمی فکر کرد. به نظرم داشت فکر می کرد آنچه در ذهنش می گذرد را با بگوید یا نه. تصمیمش را گرفت. مجددا ادامه داد. تو آن انگیزه لازم را نداری. انگار افسرده ای. بله افسرده ای، ناگاهان می روی در لاک خودت. مدتی پیدایت نمی شود. این اولین بار بود که یک نفر در چشمهایم نگاه می کرد و می گفت افسرده ام. لبخند تلخی زدم. بهش گفتم شاید بی انگیزه باشم، یا افسرده، ولی اگر مسئولیتی را قبول کنم محکم تا انتهایش می روم ...
ساعت 20 شنبه 25 آذر ماه 96قطار ..-.. سالن سه کوپه هفت
+ نوشته شده در ساعت
برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: جمعه
1 دی
1396 ساعت: 7:55